لی‌لی.

 

خواب دیدم همه در خواب بعدازظهرند و من همین خسته‌ی مسنی هستم که هستم، اما هنوز بچه‌ی پدر و مادرم هستم و با آن‌ها زندگی می‌کنم. پشت شیشه‌ی بلندی که هم در بود و هم پنجره، حصیر انداخته بودیم تا اتاق تاریک شود. کسی داشت حصیر را تکان می‌داد. ترسیدم. پنجره را باز کردم و گفتم:"کیه؟"

مردی با سبیل و موهای پرپشت به بالا شانه شده حصیر را کنار زد و داد زد:"تو خرابی. جـ.نده‌ای. نباید توی این محله زندگی کنی. برو گم‌شو..." مرا به عقب هل داد و وارد اتاق شد:"من می‌خوام عروسی کنم. با چه تضمینی زنم رو بیارم توی این محله‌ای که تو توش هستی؟ تو این محله رو به گند کشیدی..." شانه‌های مرا گرفته بود و محکم تکان می‌داد.

زمزمه کردم:"تو رو خدا یواش‌تر... بیدار می‌شن..."

می‌ترسیدم بابا بیدار شود و مرد را ببیند که شانه‌های من را گرفته و فکر کند من با مرد دوست هستم و او را به خانه کشانده‌ام. می‌ترسیدم او هم هم‌راه مرد به من فحش بدهد و مرا بزند. می‌ترسیدم بیدار نشود و مرد مرا از محله بیرون کند. مامان با جارو آمد. به حیاط رفت. نه مرا می‌دید. نه می‌شنید. مرد فریاد می‌کشید و شانه‌هام از فشار دستش بی‌حس بودند. آدم‌هایی با گلدان‌های خشک در دست، گذشتند. با هم گفتگو می‌کردند. از خریدشان از بقالی می‌گفتند و وضعیت هوا. می‌ترسیدم ازشان کمک بخواهم و مرد مرا بزند. امید داشتم مرا ببینند. ندیدند. رد شدند. گناهی نداشتند. من دیده نمی‌شدم، جز در وقت‌هایی که باید شانه‌هام را چنگ می‌زدند و توی صورتم داد می‌زدند.

بیدار که شدم، صورتم از تف‌های بدبوی مرد خیس بود. بابا توی خوابم هنوز خواب مانده بود. مامان جاروکردن حیاط را تمام کرده بود و داشت خاک‌انداز را توی سطل‌آشغال خالی می‌کرد. همه‌چیز همان‌طور بود که باید می‌بود. سعی کردم چراغ ساعت روی میز را روشن کنم تا ببینم ساعت چند است. روشن نشد. فکر کردم که باید باتری‌اش را عوض کنم و با آستین صورتم را خشک کردم.

 

+ ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()