لی‌لی.

 

خواستم وارد وبلاگم شوم. نیم‌ساعت داشتم اسم‌رمز امتحان می‌کردم تا یادم بیاید چطور وارد وبلاگم می‌شدم. ترسیدم. آن‌بار که اتوبوسی که نسرین تویش نشسته بود، داشت به کوه برخورد می‌کرد و نسرین و یک عاقله‌مردی که دو سه ردیف عقب‌تر نشسته بود، وسط راهروی اتوبوس از ترس هم‌دیگر را بغل کرده بودند و مرد هی داد زده بود:"یا ابوالفضل! یا ابوالفضل!..." و اتوبوس به کوه نخورده بود و نسرین و مرد با خجالت به هم‌دیگر نگاه کرده بودند و همدیگر را ول کرده بودند و نسرین این خاطره‌اش را با خنده برای ما تعریف می‌کرد، هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانستیم که چندسال بعد نسرین قرار است همین صحنه را دوباره ببیند و توی ماشین خودش باشد و بچه‌اش بغلش باشد و این‌بار بخورد به کوه و بمیرد. عجیب نیست که هر نشانه‌ای مرا به خاطراتی می‌برد که نمی‌دانم برایم اتفاق افتاده‌اند، یا می‌خواهند اتفاق بیفتند. فکر کردم این‌که این‌قدر با وبلاگم غریبه شده‌ام، نکند نشانه‌ی وقتی باشد که دیگر نمی‌شناسم‌اش، من نباشم، وبلاگم نباشد، نوشتن نباشد؟ برای همین به خودم گفتم شاید بد نباشد که بیایم و هر روز توی وبلاگم یک زوری بزنم، شاید راهی باز شد، شاید یادم رفت، شاید یادم آمد. 

+ ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()