لی‌لی.

این نوشته سر و ته ندارد. ربط نیز.

رییس مرد عرصه‌ی ساعت‌های رفت و آمد کارمندان است. مرد هی تکرار دیر آمدی، شنونات، کجا بودی تا حالا، نمی‌شود به مرخصی بروی، گزارشت کو، چرا آرایش می‌کنی. مرد همیشه پیروز در عرصه‌ی خزعبلات، مردی که وقتی کارمندانش با هم می‌خندند با همان خنده‌ی دایمی خود بهشان می‌گوید جدی باشند. مردی که اگر بهش نگویید چشم، کار و زندگی و شرکت را زمین می‌گذارد تا وادارتان کند که بهش بگویید چشم.

بهش گفتم:"می‌شود برای ربع‌ساعت به بانک بروم؟"

و منتظر ایستادم تا مثل‌همیشه بپرسد دقیقن برای چه‌کاری می‌خواهم به بانک بروم و چرا الان باید بروم و آیا گزارش امروز را آماده کرده‌ام و آیا کارم در بانک اینترنتی انجام نمی‌شود؟ نپرسید. با همان خنده‌ی عزا و عروسی‌اش گفت:"بفرمایید."

فرماییدم. توی راه قوز کرده بودم و دست‌هام را تاجایی که می‌شد توی جیب پالتو فرو کرده بودم و مردها با نان سنگک بلند به دست‌هایشان از روبروم می‌گذشتند و من به بره‌هایی فکر می‌کردم که بابا می‌خرید و من بهشان دل می‌بستم و آن‌ها گوشت ماه بعدمان بودند و نمی‌دانستم. همیشه یک روز صبح از خواب بیدار می‌شدم و بابا بره را به دار آویخته بود، بی پوست و تکه‌تکه و تازه آن‌وقت باور می‌کردم. بره‌ها دباغی می‌شدند و از حیاط به اتاق می‌رفتند و روبروی در اتاق‌ها و کنار تخت‌ها و پای سینک و کنار وان حمام روی زمین دراز می‌کشیدند و نرم بودند و من خوش‌خیال با بره‌ی بعدی توی حیاط بازی می‌کردم.

متصدی بانک گفت:"فیش را اشتباه پر کردید. این‌یکی را پر کنید." نگاهم نمی‌کرد.

گفتم:"خودکار ندارم. هیچکدام از خودکارهای‌تان نمی‌نویسند."

خودکارش را روی فرم گذاشت:"هوا سرد است. خودکارها از کار افتاده‌اند." و مشت زد توی بازوی هم‌کار بغلیش:"امروز خیلی مخلصیم ها!"و خندید.

خواستم با خلق تنگ خودکارهاش را تا روبروی دماغش پیش ببرم و بگویم:"آقا نگاه! چرا باور نمی‌کنی که خودکارها خالی‌اند؟"

نگفتم. به کارت ملی‌ام نگاه کردم که از خودم جوان‌تر بود.

+ ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()