لی‌لی.

مرثیه

وقت پیاده شدن، جسد حشرات تصادفی روی شیشه‌ی ماشین را خیس کرده بود. بهار بر درختان نشسته بود. زن کنار خاک ایستاد:"مادرتان است؟" گریه داشتیم، زانو بر زمین زده. ایستاده. چه فرقی می‌کند؟ خیس بودیم. خشک بودیم. ساکت بودیم. چاره نداشتیم. دور قبر آدمی گل کاشته بودیم که هنوز لبا‌س‌هاش روی جارختی آویزان بود و هنوز رژلب‌اش روی میز بود. یک روز قبل نفس می‌کشید، با صدای قل‌قل پیش‌رفت سرطان در ریه. دو روز قبل سرم را نوازش کرده بود و عمیق عمیق توی چشم‌هام نگاه کرده بود و گفته بود:"تی بلا می‌سر... تی بلا می‌سر..." سه روز قبل پرسیده بود که دارد می‌میرد؟ خیس اشک توی چشمان‌مان نگاه کرده بود. بهش دروغ گفته بودیم. دروغ گفته بودیم؟ راستش ما هم فکر نمی‌کردیم زنی که برای زندگی خود گریه کند، به این زودی بمیرد.

پنجره‌ای که بالای سرش بود، به هزار پنجره و گیاه و ساختمان و رطوبت و آدم باز می‌شد. مردم از پنجره می‌گذشتند و کسی نمی‌دید که زنی دارد یکی‌یکی نفس می‌کشد و زن دیگری دارد گریه می‌کند. شب، پایین تختش نشستم. مست بودم. او نفس می‌کشید. آدم‌ها و داستان‌هاشان رهایم نمی‌کردند. توی گوش‌اش حرف زدم. موهاش را نوازش کردم. نفس می‌کشید. یخ کرده بود. دور او، من و مرگ بغل به بغل نشسته بودیم. ته نفس‌اش می‌رفت تا گلو. ریه‌ای وجود نداشت. صدای پچ‌پچ اداکردن کلماتی به یک زبان مرده‌ می‌آمد. او با تاکید نفس می‌کشید. همه خوابیده بودند. اتاق تاریک بود. آدم‌هایی تمام قد با کل قصه‌شان می‌آمدند که سال‌ها نبودند. آدم‌هایی را به یاد می‌آوردم که جایی، روزی، ازم ساعت پرسیده بودند، یا وقت از خیابان ردشدن، به هم تنه زده بودیم، یا پارچه‌ی آویزان از در مغازه‌شان را لمس کرده بودم و گفته بودم:"متری چند؟" او نفس می‌کشید. گلو داشت بسته می‌شد. نور، شعاع روشن روی زمین بود. من، تنها بودم. همه، وجود داشتند. دلم می‌خواست همه فقط به دنیا بیایند. نفس می‌کشید. نفس‌اش به بغض رسید. دیگر برنگشت. ازجا پریدم. نگاهش کردم. نفس نبود. صدای جیغ پوک‌شدن می‌آمد. هردو سقوط کرده بودیم. من پیر شده بودم. او مرده بود. صدای هم‌همه تمام شده بود. کلمات فارسی نبودند. اولین کلمه‌ای که آموختم چه بود؟ باید بقیه را بیدار می‌کردم. صدای پوک‌شدن نمی‌رود. هنوز هست.

مردم چطور جیغ می‌کشند؟ مات بودیم. نگاه می‌کردیم. روز شد. مردم یقه‌شان را دریدند. دورش را گرفتند. به من نگاه کردند که لباس‌ام هنوز پر از گل‌های بهار بود و هنوز مشکی نپوشیده بودم. پچ‌پچ کردند:"عروس کوچیکه‌ش است."

به عادت همیشه کنار پاش نشستم. مردم گریه را قطع کردند و دماغ‌شان را گرفتند و بر و بر نگاه ‌کردند. منتظر نمایش تازه‌ای بودند. چنگ بر صورت انداختنی. جیغی. شیونی. روضه‌ای. خشک بودم. دستم را زیر ملافه بردم و به عادت همیشه پاش را ماساژ دادم. بعد یادم آمد که چه فایده. پاش را به هم بسته بودند. دلم می‌خواست کمی کنارش دراز بکشم و بغلش کنم. از سکوت خجالت کشیدم. بیرون آمدم. مردم پشت‌سر من، گریه‌ی دسته‌جمعی‌شان را از سر گرفتند. با اعضای تازه از راه رسیده‌ی خانواده روبوسی کردم و بهشان را راه را نشان دادم:" اون اتاق هستند. بله... روشون ملافه کشیدیم. بفرمایید... بله. آمبولانس خبر کرده‌ایم... مرسی از لطف‌تون..."

کنار قبرستان، پیرزنی با لباس قرمز و موهای سفید، از بالکن خم شده بود و ماشین‌ها را نگاه می‌کرد. خواستم داد بزنم:"نیفتی!" نگفتم. بهار وحشی بود. باران ریز بود. مه بود. سبزی بود. گل بود. بوی شکوفه غلیظ بود. قاری کج و معوج خوان قرآن، قرآن‌اش را زیریک بغل‌اش زده بود و میوه‌های بسته‌بندی شده را زیر آن‌یکی بغل‌اش. می‌رفت. پیرزنی با نوه‌اش، یک‌پا بر این قبر و یک‌پا بر آن قبر، به تماشای ما ایستاده بود. پیرزن، 60 سالگی نوه‌اش بود. یک‌چشم مردی بر سنگ‌قبر، زیر دم‌پایی‌ پیرزن مانده بود. مرد با آن‌چشم بیرون‌مانده، به من نگاه می‌کرد. چاره‌ای نبود. به نوه‌ی پیرزن گفتم:"کلاس چندمی دخترم؟"

-          کلاس شش‌ام.

-          عیدت مبارک باشد ماه من.

رو گرفت و نخودی خندید:"مرسی".

خنده‌های بچگانه زیر پارچه‌های سیاه، پیرزن‌های لباس قرمز بر بالکن، رژلب‌های نصفه روی میز. بچه‌های زنی که رفت، دور قبرش هزار گل کاشته‌اند، به التیام خود. برگ‌های سبز پرنور، بر شاخه‌های سیاه. همه‌چیز برجای خود.

 

 

+ ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()