لی‌لی.

تب‌ام درد می‌کند.

مامان‌بزرگ می‌گفت که صنم وقت کوچ، بچه به بغل، روی اسب خوابش برده بود. سنگ از زیرپای اسب درمی‌رود. اسب به دره می‌افتد. صنم یک‌دست به بچه و یک دست به بوته‌ی خار، آویزان از دامنه‌ی تند کوه جیغ می‌کشد. شوهر صنم به طرفش دست دراز می‌کند:"صنم! صنم! بچه را بنداز. دست من را بگیر." صنم دست شوهرش را می‌گیرد. بچه می‌افتد. البته خوب، داستان، داستان عشق مردی بود به صنم‌اش. ایراد از قصه نیست. ایراد از من است که فن سیاهی‌لشکرهایی هستم که اسم‌شان را کسی نمی‌داند و تا آخر فیلم صدبار تیر می‌خورند و می‌میرند. به صرافت افتاده‌ام که چرا اسم آن دره را از مامان‌بزرگ نپرسیدم؟ می‌توانستم باقی عمرم را ته دره دنبال بچه‌ای بگردم که در وحشت مرگ تنهای خودش پیر شده بود و استخوان شده بود. این هم رسالتی بود. غفلت کنم، می‌بینم که روزمره‌ی پیش‌پاافتاده‌ی یک تابستان کش‌دار شده‌ام که از فرط لزج بودن هی می‌گوید پس کی بوی پاک مدرسه می‌آید؟ هیوغ. یادتان باشد که یک روز همه‌تان را به صف می‌کنم و کف دست‌های‌تان را خط‌کش می‌زنم، آموزگاران مهربانم. بعد می‌روم همه‌ی کامواهای گلوله‌شده را از توی بقچه‌ها نجات می‌دهم و می‌بافم‌شان. بعد هم با صد بچه هم‌دیگر را بزرگ می‌کنیم، جوری که کسی نفهمد کدام‌مان مادر کدام یکی‌مان هستیم. برای یک هنرور بی‌اسم پر از خط و خال‌کوبی، فرش قرمز پهن کنید. گریم‌اش نکنید. می‌شود؟

چرا نویسنده نشدم؟ چون هر آدمی که وارد قصه می‌شود، چشم و دل مرا به دنبال خودش می‌کشاند و داستان نفر قبلی را فراموش می‌کنم. قهرمان قصه پررنگ‌تر از زنی نیست که ابروهاش را خال‌کوبی کرده و توی آسانسور به سرعت از قصه‌ام رد می‌شود. دلم می‌خواهد وقتی نفراول داستان از آسانسور پیاده شد، بگذارم که در آسانسور روی من و زن ابرو خال‌کوبی شده بسته شود و قهرمان تخمی داستان تنها بماند. دلم می‌خواهد با آن زن ابرو خال‌کوبی شده آن‌قدر بروم تا برسم به نفر بعد. دکتر می‌گوید اسم این مریضی من هنوز اختراع نشده است و در طول تاریخ علایم مکتوبی هم ندارد. البته این مساله برای مریضی‌ای که مریض‌اش نامریی است کاملن طبیعی است. من می‌گویم که به بی‌اسم بودن و در گوشه ایستادن عادت دارم و به دکتر لب‌خندی می‌زنم که به سرعت فراموش می‌شود. دکتر می‌گوید خوب پس عیزم، نفر بعد.

 

 

+ ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()