﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>لی‌لی</title>
    <description>liley's description</description>
    <link>http://liley.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Wed, 23 May 2012 08:30:53 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>شب بعد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;شب زیر پنجره&amp;zwnj;مان، عروس آوردند. هی کل زدند و هی گفتند:"بزن اون دست قشنگه رو..." &amp;nbsp;و :"صدا دستا کمه..." چ خواب بود. پریدم پنجره را بستم که بدخواب&amp;zwnj;تر نشود. مردم توی پنجره&amp;zwnj;ها ایستاده بودند و با صورت&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;لب&amp;zwnj;خند، بی&amp;zwnj;اخم، آتش&amp;zwnj;بازی زیر خانه&amp;zwnj;ی ما را نگاه می&amp;zwnj;کردند. پرده را کشیدم. ماهی&amp;zwnj;های آکواریوم سر به شیشه می&amp;zwnj;کوبیدند. برای&amp;zwnj;شان غذا ریختم. آرام شدند. گفتم:"شما چرا نمی&amp;zwnj;خوابید؟" سرشان گرم غذاخوردن بود ،جوابم را ندادند. از سر شب که به خانه آمده بودیم، ذکر "چقدر خسته&amp;zwnj;ام" گرفته بودم. چ، بسیار خسته، لب&amp;zwnj;خند می&amp;zwnj;زد. هرکدام روی مبل خودمان افتاده بودیم. تلویزیون برای خودش زده بود و رقصیده بود و عاشق شده بود و فکر کرده بود که تحریم&amp;zwnj;های ایران به&amp;zwnj;زودی اثر می&amp;zwnj;گذارد و آدم کشته بود و در مورد بغداد گمانه&amp;zwnj;زنی کرده بود. فقط نگاهش کرده بودیم. تلاش می&amp;zwnj;کردیم خستگی بگذارد بخوابیم. نمی&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;عصرش با دوستانم زده بودیم به شهر. اتوبوس. دود. ساز و آواز اجباری و خاله تو رو به جون بچه&amp;zwnj;ت، یه فال می&amp;zwnj;خری؟ کتاب&amp;zwnj;فروشی، قدیمی بود. فروشنده&amp;zwnj;اش قدیمی بود. لِـیلی کتاب&amp;zwnj; کاهی آنتی&amp;zwnj;گون را نشانم داد. می&amp;zwnj;خندید. من مجسمه شده بودم. ایستاده بودم و به حرف&amp;zwnj;های پیرمرد نیمه کج فروشنده گوش می&amp;zwnj;دادم. لِـیلی کتاب&amp;zwnj;های قدیمی را باز می&amp;zwnj;کرد و بو می&amp;zwnj;کشید و می&amp;zwnj;گفت به. می&amp;zwnj;گفت که می&amp;zwnj;تواند ساعت&amp;zwnj;ها این&amp;zwnj;جا باشد و خسته نشود. فکر کردم چه خوب که می&amp;zwnj;داند از چه چیزی خسته نمی&amp;zwnj;شود. چطور باید بفهمم چه چیزی مرا خوش&amp;zwnj;حال می&amp;zwnj;کند؟ یک طرف کار می&amp;zwnj;کنم، یک طرف جوک می&amp;zwnj;گویم، یک طرف فکر می&amp;zwnj;کنم، یک طرف فقط خیره&amp;zwnj;ام، یک طرف گریه می&amp;zwnj;کنم، یک طرف حرف می&amp;zwnj;زنم. هیچ&amp;zwnj;وقت با همه&amp;zwnj;ی خودم زندگی نکرده&amp;zwnj;ام. قبل از کتاب&amp;zwnj;فروشی، من و لِـیلی توی اتوبوس روبروی هم ایستاده بودیم و او با چشمان بسیار باز، به پیاده&amp;zwnj;روهای متحرک خیره بود و من سعی کرده بودم موضوعی برای صحبت پیدا کنم. توی هر بحثی که می&amp;zwnj;افتادیم، تهش به گشت ارشاد می&amp;zwnj;رسید. بعد هردو ساکت می&amp;zwnj;شدیم. تمام می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;تا صبح یک بچه&amp;zwnj;ی غریبه را بغل زدم و از جنگ و مرگ و خون عبورش دادم، تا به شیر آب برسم و دستش را بشورم و او انگشت&amp;zwnj;های تپل کوتاه کوچک را زیر آب از هم باز کند و با شگفتی به آن&amp;zwnj;ها خیره شود. صبح که شد، یک شاپرک سیاه بالای دریچه&amp;zwnj;ی کولر اتاق&amp;zwnj;م خوابیده بود و منشی زیر مقنعه&amp;zwnj;اش برایم گل&amp;zwnj;های کهنه پنهان کرده بود:"بیا. از صبح هی زنگ زدم، نبودی. بذار روی میزت." روز بعدی شروع شده بود، دست بچه کثیف مانده بود و جنگ تمام نشده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://liley.persianblog.ir/post/403</link>
      <comments>http://liley.persianblog.ir/comments/115384/9490697/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-115384.post-9490697</guid>
      <pubDate>Wed, 23 May 2012 08:30:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;چه کم&amp;zwnj;رنگ&amp;zwnj;ام. چه آن&amp;zwnj;طرفم دیده می&amp;zwnj;شود. چرا دارم این&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;نویسم؟ شک کرده&amp;zwnj;ام. سایه&amp;zwnj;ام هیچ چیزی را تغییر نمی&amp;zwnj;دهد. نکند وجود ندارم؟ مشاورم گفت با کسانی که بچه مانده&amp;zwnj;اند، مثل بچه&amp;zwnj;ها رفتار کنم. گفت با بچه&amp;zwnj;ها چطور رفتار میکنم؟ دلم می&amp;zwnj;خواست بگویم خوب، بگویم من بچه&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;فهمم، نگفتم. نگاهش کردم. به هیچ چیزی اطمینانی نیست. از کجا معلوم که من همان آدمی باشم که فکر می&amp;zwnj;کنم؟ در را باز کردم و بچه&amp;zwnj;هایم گـُله به گـُله پشت در افتاده بودند، غرق خون. در را بستم. شوهرم داد زد:"زن، کجایی؟" خیره به قفل در داد زدم:"هیچ&amp;zwnj;جا." مشاورم به پایه&amp;zwnj;ی مبلی نگاه کرد که من بهش خیره شده بودم و ازم پرسید که آیا حواسم به حرف هاش هست؟ مامان چ گفت که زیتون پرورده هم درست کرده&amp;zwnj;ام؟ آفرین. و لب&amp;zwnj;خند زد. چ آشکارا خوشحال بود که مامانش از زرنگ&amp;zwnj;بودن من درشگفت آمده و توضیح داد که کی زیتون پرورده درست کرده&amp;zwnj;ام و تلاش کرد که مادرش مرا دوست بدارد. فکر کردم طفلک زیبای من، چه گیری کرده است، بین دو زنی که دوست&amp;zwnj;شان دارد و یکی&amp;zwnj;شان همان&amp;zwnj;طوری است که همه می&amp;zwnj;گویند و باید باشد و سایر زن ها را باید از روی او کپی بگیرند، و یکی&amp;zwnj;شان تلخ است و نامریی است و آن&amp;zwnj;طوری است که کسی نمی&amp;zwnj;خواهدش و مهم هم نیست. شوهرم داد زد:"زن، پس این چای چی شد؟" گفتم:"آقا قربان قدت بروم، آهسته&amp;zwnj;تر، نمی&amp;zwnj;بینی بچه&amp;zwnj;ها خوابند؟" شوهرم داد زد:"ئه؟ پس تا بیدار نشده&amp;zwnj;اند بیا ببینم."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;بچه&amp;zwnj;هام بیدار نمی&amp;zwnj;شوند. دیگر نه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;دم در ورودی هم&amp;zwnj;کارم گفت:"روزتان مبارک." تشکر کردم و بلافاصله کانم را بهش کردم و فکر کردم اگر ادامه می&amp;zwnj;دادم و طبق&amp;zwnj;معمول روزهای زن، کار به شوخی می&amp;zwnj;رسید و می&amp;zwnj;پرسید که چ برایم چی خریده و آیا چ زن&amp;zwnj;ذلیل است یا نه، عربده می&amp;zwnj;کشیدم و گونه&amp;zwnj;های خودم را با ناخن خون می&amp;zwnj;انداختم. توی آینه&amp;zwnj;ی آسانسور، خودم را خوب رنگ&amp;zwnj;آمیزی کرده بودم. پشت چشم&amp;zwnj;هام مشکی بود و رژلبم قرمز بود و زیر رنگ خاکستری روزهام له شده بودم. رسیدم. در آسانسوربه روی روز جدید باز شد. بی&amp;zwnj;بچه&amp;zwnj;هام. خودم را گذاشتم توی آسانسور که به آینه زل بزنم و به هم&amp;zwnj;کارها در پشت پارتیشن&amp;zwnj;های&amp;zwnj;شان سلام کردم، با لب&amp;zwnj;خند یکسان تکراری، خشک، عصا قورت&amp;zwnj;داده، غم&amp;zwnj;گین.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://liley.persianblog.ir/post/402</link>
      <comments>http://liley.persianblog.ir/comments/115384/9425149/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-115384.post-9425149</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 08:25:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کوچ اول- قشلاق به ییلاق.</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اسب هزارسال پیش بافته&amp;zwnj;شده را پشت شیشه&amp;zwnj;ی ماشین گذاشتم. از بیرون نگاه کردم و دیدم که مثل کاردستی&amp;zwnj;های ایلیاتی است. نمی&amp;zwnj;فهمیدم به خاطر حالت چشم&amp;zwnj;های غم&amp;zwnj;گین بود، یا یال&amp;zwnj;های پیچ&amp;zwnj;پیچ رنگی. چقدر عقده&amp;zwnj;ی رنگ دارم. خانه&amp;zwnj;ی عمه بر دامنه&amp;zwnj;ی کوه بود. کوچه&amp;zwnj;ی کنار خانه کوچه نبود، سرازیری&amp;zwnj;ای بود که پله&amp;zwnj;پله&amp;zwnj;اش کرده بودند. نشسته بودم کنار در خانه&amp;zwnj;ی عمه، روی سکو. انگشت&amp;zwnj;هام پاهای مردی بودند که دست&amp;zwnj;هاش را به پشت گرفته بود و راه می&amp;zwnj;رفت. راه می&amp;zwnj;رفت. هوا گرم بود. بالای در سقف کوچکی بود که سایه می&amp;zwnj;انداخت. صدای بعدازظهر می&amp;zwnj;آمد. صدای خواب&amp;zwnj;آلودگی بزرگ&amp;zwnj;ترها، صدای پشه&amp;zwnj;های گرمسیری. دختری که هم&amp;zwnj;سن من بود از پله&amp;zwnj;ها بالا آمد. موهاش طلایی بودند؟ سبز روشن بودند؟ خاکستری بودند؟ بسیار کوچک بودم و رنگ&amp;zwnj;ها فقط چهار اسم داشتند: آبی. قرمز. سبز. زرد. دختر از روبروی من گذشت. عمه در را باز کرد. عمه، صورت سفید بی&amp;zwnj;خون بود و اطاعت از شوهر گردن&amp;zwnj;کلفت بود و بچه زاییدن بود وسکوت بود و چشم سبز روشن بود و لباس همیشه مشکی بود و آشپزخانه بود. گفت:"پَ بَووم، دردت مِن تِشنی&amp;zwnj;م، چی کنی مِـن اَفتو؟" چشم&amp;zwnj;های عمه، چشم&amp;zwnj;هایی اسبی بودند که بافته&amp;zwnj;ام. هزاررنگ، بادامی، غم&amp;zwnj;گین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفتم:"عمه، یعنی من بزرگ بشم موهام زرد می&amp;zwnj;شه؟"دختر هزارپله راه رفته بود. رسیده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفت:"رودم، تو خوت که اَ همه قشنگ&amp;zwnj;تری. بیو تِی خوم بووم."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دستم توی دست عمه، از هزار پسر روی زمین&amp;zwnj;خوابیده&amp;zwnj;اش گذشتم. روی همه&amp;zwnj;شان ملافه&amp;zwnj;های پرگل کشیده بود. بغل عمه بوی غذای ظهر می&amp;zwnj;داد. عمه در بازدم دومش خوابید. من بیدار ماندم. هی غلت زدم. هی غلت زدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;یک روز عمه هم مرد. ورثه، گریه&amp;zwnj;کردن بی&amp;zwnj;صداش را به من دادند. گریه&amp;zwnj;اش را تا خانه محکم بغل کردم، از ترس این&amp;zwnj;که دزدهای توی خیابان فکر کنند پول است و آن را از دست من بکشند و ببرند. به خانه که رسیدم، دیدم اسب چه غم&amp;zwnj;گین است و زندگی چه تلخ و گزنده و خواب&amp;zwnj;آوراست. دیدم دختر به بالای پله&amp;zwnj;ها رسیده است و از این بالا، شهر مهربان به نظر می&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://liley.persianblog.ir/post/401</link>
      <comments>http://liley.persianblog.ir/comments/115384/9375581/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-115384.post-9375581</guid>
      <pubDate>Thu, 03 May 2012 07:07:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بی ویرایش.</title>
      <description>&lt;p&gt;صدایم از سرما یخ زده. ساکتم. یک اتفاقی دارد می افتد که نمی دانم چیست. صدایم به خودم نمی رسد. چقدر از خودم می ترسم، وقت های سکوت و خستگی و فکر کردن به چیزی که صورت ندارد و کلمه ندارد و رنگ ندارد و نور ندارد. دوباره لال شدم. لال لال.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://liley.persianblog.ir/post/400</link>
      <comments>http://liley.persianblog.ir/comments/115384/9371510/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-115384.post-9371510</guid>
      <pubDate>Wed, 02 May 2012 11:18:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از روی بام همسایه دیده می شوم.</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;صبح هم&amp;zwnj;کاران گفتند عصبانی هستم؟ گفتم نه، هولم، کارهام روی هم مانده&amp;zwnj;اند و دارند تولیدمثل می&amp;zwnj;کنند. گفتند پس چرا به خانم هم&amp;zwnj;کار پریده&amp;zwnj;ام؟ نپریده بودم، از بیرون این&amp;zwnj;طور به نظر می&amp;zwnj;رسید. مجبور شدم خودم را بچلانم و ازش معذرت&amp;zwnj;خواهی کنم. هی رویش را به مغرب کرد و ناز کرد و رویش را برگرداند به مشرق و ناز کرد. دیدم تا او دارد به پیشانی&amp;zwnj;اش دست می&amp;zwnj;کشد و ابروها را بالا و پایین می&amp;zwnj;کند، سه&amp;zwnj;بار پشت سر هم گفته&amp;zwnj;ام که قصد ناراحت&amp;zwnj;کردنش را نداشته&amp;zwnj;ام و لطفن مرا ببخشد. دست&amp;zwnj;هام را کرده بودم توی جیبم. ناخن&amp;zwnj;ام را به رانم فرو کردم که معذرت&amp;zwnj;خواهی را بس کنم. گفت که چیزی به دیگران نگفته است که از من ناراحت است. گفتم آن&amp;zwnj;اش دیگر به من مربوط نیست، بگوید، نگوید. من باید معذرت بخواهم که می&amp;zwnj;خواهم. شد چهاربار معذرت&amp;zwnj;خواهی. دست توی جیب آمدم پشت میزم نشستم و فکر کردم چاره&amp;zwnj;ای نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;افتاده&amp;zwnj;ام به خاطره&amp;zwnj;گویی. تا خودم را می&amp;zwnj;خارانم، می&amp;zwnj;بینم که یقه&amp;zwnj;ی دو-سه نفر را گرفته&amp;zwnj;ام و دارم برای&amp;zwnj;شان تعریف می&amp;zwnj;کنم که زمان ما، سنه&amp;zwnj;ی فلان. نصیحت می&amp;zwnj;کنم. می&amp;zwnj;گویم به نظر من. می&amp;zwnj;گویم اگر من بودم. می&amp;zwnj;گویم حالا که نیستم. کم مانده وقت بلند شدن از روی زمین، ناله کنم و دست بگیرم به زانوم. به فکر افتاده&amp;zwnj;ام موهام را از ته بزنم و بگذارم سفیدهایی که از بیست سالگی با من&amp;zwnj;اند، دربیایند و گور بابای رنگ زدن مو. می&amp;zwnj;ترسم پیرتر از اینی شوم که توی این دو سال اخیر شده&amp;zwnj;ام. می&amp;zwnj;ترسم یک روز از خواب بلند شوم و ببینم تمام است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;این&amp;zwnj;جا دارد لو می&amp;zwnj;رود، نم&amp;zwnj;نمک. بلندگو دستم گرفته&amp;zwnj;ام و پشت وانت دارم خودم را داد می&amp;zwnj;زنم، توی کوچه&amp;zwnj;هایی که وسط&amp;zwnj;شان جوی آب ندارد و بچه&amp;zwnj;ها تویش گل&amp;zwnj;کوچیک بازی نمی&amp;zwnj;کنند و پرده&amp;zwnj;های پنجره&amp;zwnj;ها کشیده است و صورت آدم&amp;zwnj;هاش معلوم نیست. چشم&amp;zwnj;های روزنه&amp;zwnj;های پرده&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شناسم و خوب... راستش... مشخص هست که شکربه&amp;zwnj;دهان شده&amp;zwnj;ام؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://liley.persianblog.ir/post/399</link>
      <comments>http://liley.persianblog.ir/comments/115384/9349346/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-115384.post-9349346</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Apr 2012 12:21:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چشم بی خواب. خواب بی رنگ.</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بچه&amp;zwnj;م نمی&amp;zwnj;خوابد. مدت&amp;zwnj;هاست. شب&amp;zwnj;ها توی خودم غلت می&amp;zwnj;زنم. خواب&amp;zwnj;هام پاره&amp;zwnj;پاره&amp;zwnj;اند. زندگی با همه&amp;zwnj;ی تلخی&amp;zwnj;اش، افتاده است توی خواب&amp;zwnj;هام. توی خواب&amp;zwnj;هام آشپزخانه را مرتب می&amp;zwnj;کنم، تلویزیون تماشا می&amp;zwnj;کنم، با آدم&amp;zwnj;ها تعارف می&amp;zwnj;کنم، آلبالو می&amp;zwnj;خورم. مشاورم می&amp;zwnj;گوید که حتمن نرفته&amp;zwnj;ام که او برایم دل بسوزاند و بگوید آخ بمیرد برایم. بیدار می&amp;zwnj;شوم. این&amp;zwnj;همه توی خواب زندگی کردم، تازه شد نیم&amp;zwnj;ساعت. کو تا صبح؟ پتو را اگر رویم باشد کنار می&amp;zwnj;زنم و اگر رویم نباشد، به دور خودم می&amp;zwnj;پیچم. دوباره چشم&amp;zwnj;هام را به هم فشار می&amp;zwnj;دهم. بالشم مرا دوست ندارد. فکر می&amp;zwnj;کنم چرا مهتاب خودکشی کرده است و می&amp;zwnj;دانم که خودکشی نکرده و زنده است. برای خودم دلیل &amp;nbsp;&amp;zwnj;می&amp;zwnj;آورم. مهتاب نشسته و دلایل مرا گوش می&amp;zwnj;دهد. همان&amp;zwnj;قدر شق&amp;zwnj;ورق هستم که توی زندگی واقعی&amp;zwnj;ام هستم. همان&amp;zwnj;طوری که مردم قبل از آن&amp;zwnj;که بخواهند با من دو کلمه حرف بزنند، با دکمه&amp;zwnj;ی یقه&amp;zwnj;شان ور می&amp;zwnj;روند و فکر می&amp;zwnj;کنند. بیست دقیقه خوابیدم. یادم باشد به مهتاب تلفن کنم. بچه را تکان می&amp;zwnj;دهم و می&amp;zwnj;زنم پشتش. آرام آرام. یک لالایی بلدم که اولش تندتند می&amp;zwnj;گویند للللللل و این لللللل به لای&amp;zwnj;لای ختم می&amp;zwnj;شود. همین را هزاربار می&amp;zwnj;خوانم، بقیه&amp;zwnj;اش را بلد نیستم. به زبان اجدادم است که جور دیگری حرف می&amp;zwnj;زدند و جور دیگری راه می&amp;zwnj;رفتند و جور دیگری زنده بودند. زندگی را خودشان برداشتند و خاطره&amp;zwnj;ی مرگ&amp;zwnj;شان به من ارث رسید. ولم نمی&amp;zwnj;کنند. هی روی پیشانی&amp;zwnj;ام دارند کوچ می&amp;zwnj;کنند. چشم&amp;zwnj;هام را به هم فشار می&amp;zwnj;دهم و می&amp;zwnj;افتم توی یک آواز دیگرشان که دسته&amp;zwnj;جمعی می&amp;zwnj;خوانند. از این هم فقط یک مصراعش را بلدم:"آق&amp;zwnj;لاما باجوم، آق&amp;zwnj;لاما..." گریه نکن خواهرم، گریه نکن. برای عروس می&amp;zwnj;خوانند. عروسی نیست که، سینه&amp;zwnj;ام ترکید، قلب تکه&amp;zwnj;تکه افتاده زیر پای دختری که روی اسب گریه می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;رود خانه&amp;zwnj;ی بخت و هزار منگوله&amp;zwnj;ی رنگی بهش آویزان کرده&amp;zwnj;اند. عجب بساطی داریم بابا، چه&amp;zwnj;کار کنم؟ چرا نمی&amp;zwnj;توانم شب&amp;zwnj;ها بخوابم؟ کاش بستنی داشتم، می&amp;zwnj;دادم بچه&amp;zwnj;ام بخورد، سایه&amp;zwnj;های ترس&amp;zwnj;ناک روی پرده&amp;zwnj;ی اتاق را فراموش کند، بخوابد. مشاورم می&amp;zwnj;گوید این رفتار من اعتیاد است. دلم نمی&amp;zwnj;خواهد این&amp;zwnj;را بگوید، دلم می&amp;zwnj;خواهد بگوید آخ بمیرد برایم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://liley.persianblog.ir/post/398</link>
      <comments>http://liley.persianblog.ir/comments/115384/9292577/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-115384.post-9292577</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 08:29:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;خانم با رژلب صدفی گفت:"ترس ندارد. چرا بترسم؟ تا گفتند شیمی&amp;zwnj;درمانی خودم موهام را از ته زدم. برای این&amp;zwnj;که می&amp;zwnj;دانم گذراست. پسرم سیزده&amp;zwnj;ساله بود که سرطان استخوان گرفت..."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پیرمرد گفت:"مُرد؟" از بالای عینکش به زن نگاه کرد. صورتش بسیار تکیده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;زیرچشمی به زن صدفی نگاه کردم. آن دستش را که بهش سرم وصل بود مشت کرد و باز کرد. لب&amp;zwnj;خند زد:"نه. زنده است."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پیرمرد گفت:"آها.... خوب خدا را شکر." و سرش را فرو برد توی قرآنی که از همان اول هم داشت می&amp;zwnj;خواند. زن صدفی کتاب عرفانی می&amp;zwnj;خواند. دختری که روی تخت خوابیده بود، مفاتیح می&amp;zwnj;خواند. مامان چ "راز شاد زیستن" می&amp;zwnj;خواند. آدم&amp;zwnj;های تکیده با سرهای بی&amp;zwnj;مو، با چشمان سرخ خیس و اتصال به عالم غیب. زن سیاه&amp;zwnj;پوشی که روسری&amp;zwnj;اش را تا روی ابروهاش پایین کشیده بود، هیچی نمی&amp;zwnj;خواند، خیره به زن صدفی نگاه می&amp;zwnj;کرد. چشمانش بسیار بزرگ بودند. گفت:"اما شما موهای&amp;zwnj;تان نریخته."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;زن صدفی گفت:"نوع داروی من فرق می&amp;zwnj;کرد."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;زن با چشمان بزرگ گفت:"آخ آخ آخ... یخ کردم. تیر می&amp;zwnj;کشد." و رگش را مالید. سرم تند تند می&amp;zwnj;چکید. زن با چشمان بزرگ به همه&amp;zwnj;مان نگاه کرد و گفت:" الان کچل کچلم."و پوزخند زد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مامان چ گفت:"آره. من هم. من که موهام مشت&amp;zwnj;مشت می&amp;zwnj;ریخت." بی آن&amp;zwnj;که ببینمش، می&amp;zwnj;دانستم الان دارد با دستش نشان می&amp;zwnj;دهد که مشت&amp;zwnj;مشت ریختن مو یعنی چه. مجله را بستم و دستم را گذاشتم روی رگ محل تزریق داروهای شیمی&amp;zwnj;درمانی. یخ بود. گفت:"نه ... سردم نیست." گفتم:"اوهوم... خوب است."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;زن با چشمان بزرگ گفت:"من هر روز می&amp;zwnj;نشینم و سیر دلم گریه می&amp;zwnj;کنم."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گفتم:"این کار را نکنید. سلول&amp;zwnj;های مریض را تقویت می&amp;zwnj;کنید." و دستم را گرفتم جلوی دهانم که بیشتر حرف نزنم. زن با چشمان بزرگ گفت:"تا گریه نکنم بهتر نمی&amp;zwnj;شوم." خواستم بگویم می&amp;zwnj;فهمم، زمانی طولانی گریه کرده&amp;zwnj;ام، به امید آن&amp;zwnj;که بهتر شوم. بهتر نشدم، هیچی چیزی بیرون از من نبود، من با خودم تنها بودم. نبودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هیچی نگفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;به خانه برگشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;شب برای فهم فاصله ی بین آن چه که از آدم ها می بینم تا آن چه که تصور می کنم باید باشد، تا صبح در بیداری&amp;zwnj;هام غلت زدم و در خواب&amp;zwnj;هام رو به پنجره&amp;zwnj;ی شرقی خانه&amp;zwnj;ام، چای دم کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;فکر می&amp;zwnj;کردم که لاکن این&amp;zwnj;طور نیست که من هروقت دلم سخت گرفته است به وبلاگم سر می&amp;zwnj;زنم. لاکن همین&amp;zwnj;طور است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;تقریبن دیگر دلی نمانده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://liley.persianblog.ir/post/397</link>
      <comments>http://liley.persianblog.ir/comments/115384/9253536/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-115384.post-9253536</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 11:12:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شاید تمام شود.</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;عید شد. شب قبلش تا ساعت دو و سه داشتم تخم مرغ رنگ می کردم. با لاک ناخن. زمانی نقاش بودم. رنگ هام توی انباری زیر تیرتخته ها و لوازم اضافی منزل مان گم شدند. خواهرم گفت اگر لاک مخصوص طراحی ناخن داشتم راحت تر بود. نداشتم. هی روی تخم مرغ به سختی نقش های تکراری زدم و هی فکر کردم چقدر سمبلیک که رنگ هام توی انباری گم شده اند و چه قدر سمبلیک زندگی توی چشمم فرو رفته است و از آن ورم بیرون زده است. خواهرم روی تخم مرغ انگلیسی نوشته بود. گفت تخم مرغی که رنگ کرده، چقدر زشت شده است. گفتم به نظرم زشت بودن اشکالی ندارد. خوابیدم، بیدار شدم ، سال تحویل شد. عکس های سال تحویل را که دیدم، فکر کردم نظرم در مورد زشتی عوض شده است. فکر کردم چقدر ورم کرده ام. هی روی خودم لایه های چربی کشیده ام که کسی مرا نبیند، هی بیشتر دیده می شوم. فکر می کردم شکل دیگری هستم. وقتی خودم را توی آینه و عکس ها و صحبت های تلخ دیگران می بینم یکه می خورم. دست هام حداکثر به پیاز آغشته اند. روابط عمومی ام مرهون گذشت های دیگران است. توی خانه کار کردنم پیدا نیست، ولی غرزدنم به جاست. برد بینش ام از یکی دو متر فراتر نمی رود. توی محل کار علنن از همه کم تر حقوق می گیرم. فکر کردم حق با آدم هایی است که مستقیمن یا تلویحن به من می گویند که چقدر بی لیاقت، چاق، بداخلاق، خودخواه، غرغرو و احمق هستم. فکر کردم چرا یک عمر است که دارم مقاومت می کنم؟ چرا دفاع می کنم؟ چه اهمیتی دارد؟ دلم می خواهد این جمعه که شد، یک تظاهرات یک نفره ی خودجوش راه بیندازم. توی خیابان ها بچرخم و پرشورشعار بدهم که حق با همه است. ممکن است آن وقت همه از من بیرون بکشند؟ بعد از این روشنگری، بروم کنار یخچال آشپزخانه ی کودکیم قایم شوم. همان جایی که وقتی کتک می خوردم قایم می شدم و برای دل خودم، برای این که این همه بچه ی بدی بودم، گریه می کردم تا خوابم ببرد. شاید خوابم برد، ها؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://liley.persianblog.ir/post/396</link>
      <comments>http://liley.persianblog.ir/comments/115384/9151561/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-115384.post-9151561</guid>
      <pubDate>Wed, 21 Mar 2012 11:06:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تئاتر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پاهام ورم داشتند. مـ.دونا چطور توی کنسرت&amp;zwnj;هایی که می&amp;zwnj;دهد، چهار ساعت با کفش پاشنه&amp;zwnj;بلند می&amp;zwnj;رقصد؟ کف پاهام داشتند تاول می&amp;zwnj;زدند. هر چه می&amp;zwnj;رقصیدم و با دست&amp;zwnj;های بالابرده می&amp;zwnj;خواندم، آن وجدی که باید اتفاق بیفتد نبود. مردمی که نمی&amp;zwnj;شناختم، از عروسی برادرم خوشحال&amp;zwnj;تر از من بودند و مرا راه نمی&amp;zwnj;دادند. زمین زیر پاهای&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;لرزید. چندبار خواستم با برادرم یا عروس برقصم. نشد. به مرکز آن جمع شوریده&amp;zwnj;ی سماع&amp;zwnj;کننده نمی&amp;zwnj;رسیدم. همان کنارها کمی دست زدم و کمی خودم را تکان&amp;zwnj;تکان دادم و جیغ کشیدم. نُچ. شادی مرده است. برگشتم پیش سن&amp;zwnj;بالاها نشستم که یکی در میان عصا دست&amp;zwnj;شان بود و غر می&amp;zwnj;زدند که رقص&amp;zwnj;نور سرشان را درد آورده و چرا شام نمی&amp;zwnj;دهند و چرا سوز می&amp;zwnj;آید و چرا این&amp;zwnj;همه تاریک است و آدم نمی&amp;zwnj;بیند این&amp;zwnj;ها چطوری دارند می&amp;zwnj;رقصند و این&amp;zwnj;که رقص&amp;zwnj;های قدیم اصول داشت و آهنگ&amp;zwnj;ها معنی داشت و حالا چی؟ هی بپر&amp;zwnj;بپر می&amp;zwnj;کنند و هرچی گوش می&amp;zwnj;دهی، هیچ.هیچ. ابلهانه لبخند می&amp;zwnj;زدم. "چ" سرش روی میز بود. زیاده&amp;zwnj;روی کرده بود. همه مثل هم&amp;zwnj;ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;نزدیک صبح افتان و خیزان، عروس را به خانه&amp;zwnj;شان رساندیم. مادرعروس به من گفت:"شما شب می&amp;zwnj;خواید این&amp;zwnj;جا بخوابید؟" مغزم را خاموش کرده بودم و نمی&amp;zwnj;فهمیدم چرا فکر می کند که ممکن است شب آن&amp;zwnj;جا بخوابم و چندثانیه طول کشید تا از نگرانی چشم&amp;zwnj;هاش بفهمم چه می گوید و چقدر ته همه&amp;zwnj;چیز مهوع است. خنده&amp;zwnj;ام گرفت. مشاورم گفت چرا هیچ&amp;zwnj;وقت نمی&amp;zwnj;خندم، مگر وقتی که بخواهم &amp;nbsp;زندگی خودم را مسخره کنم؟ به عروس گفتم:"سریع برید کارتون رو تموم کنید، خوابم میاد، می&amp;zwnj;خوام برم." مادرعروس نمی&amp;zwnj;توانست بفهمد دارم شوخی می&amp;zwnj;کنم و نزدیک بود بترسد، یا عصبانی شود. برایش توضیح دادم که خبرم می&amp;zwnj;خواستم بخندیم، جوک است. همه خندیدیم و سعی کردیم معصومانه به هم نگاه کنیم، توی چاه مستراح.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;به خانه برگشتم که نمی&amp;zwnj;شناسم&amp;zwnj;اش. معمولن مهمان&amp;zwnj;های من قبل از من توی خانه هستند. سلام و علیک و احوال&amp;zwnj;پرسی. مامان "چ" گفت آیا پکرم؟ خندیدم. چرا پکر باشم؟ برای مهمان&amp;zwnj;ها ازعروسی تعریف کردم که چقدر شاد بوده و چقدر رقصیدم و چه خواهرشوهر خوبی هستم و با صدای بلند خندیدم. بسیار خسته بودم. از این&amp;zwnj;که خانه&amp;zwnj;ام خانه&amp;zwnj;ی من نیست، از این&amp;zwnj;که مهمان&amp;zwnj;ها اخبار درون کمدها و کشوها و فریزرم را بهتر از من می&amp;zwnj;دانند، از این&amp;zwnj;که کتاب&amp;zwnj;هایم گم شده&amp;zwnj;اند و توی قفسه&amp;zwnj;ی کتاب دستمال کثیف پیدا می&amp;zwnj;شود، از این&amp;zwnj;که لیوان چایم دست مهمان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;چرخد، از این&amp;zwnj;که باید برس مویم را پنهان کنم، از این&amp;zwnj;که روی بالش من می&amp;zwnj;خوابند، از این&amp;zwnj;که جعبه ی جارو برقی تازه ای که خریده&amp;zwnj;ایم، هنوز وسط هال ول است و خانمی که در طول زندگی&amp;zwnj;ام فقط دوبار دیده&amp;zwnj;امش، روبرویش نشسته است، از این که لباس&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;شماری که از لباس&amp;zwnj;شویی درآورده&amp;zwnj;ایم، روی شوفاژها پخش هستند، از این&amp;zwnj;که یک&amp;zwnj;روز بیشتر نشد پدر و مادرم را ببینم، از این&amp;zwnj;که باید لب&amp;zwnj;خند بزنم وجزییات زندگی آدم&amp;zwnj;هایی را که کوچک&amp;zwnj;ترین اهمیتی برای من ندارند، با وسواس و دقت گوش کنم، آن&amp;zwnj;هم وقتی نمی&amp;zwnj;دانم حال خودم چطور است... فکر می&amp;zwnj;کردم گرداندن این زندگی قبیله&amp;zwnj;ای پیچیده که همه چیزمان توی هم قاطی است، کی قرار است تمام شود؟ کجا باید فرار کنم؟ به خودم گفتم بهتر است خجالت بکشم، چه حرف&amp;zwnj;هایی را دارم با خودم می&amp;zwnj;زنم، وقتی یک&amp;zwnj;نفر دارد توی خانه&amp;zwnj;ام با سرطان می&amp;zwnj;جنگد. توی من، یک آدمی که صدایش را تا حالا نشنیده بودم هنوز زنده مانده بود. گفت:" پس من چی؟ من هیچ&amp;zwnj;وقت حقی نداشته&amp;zwnj;ام؟ همیشه دیگران؟ من از کی باید زندگی&amp;zwnj;ام را شروع کنم؟" و خودش را بغل کرد و گریه کرد. گفتم گریه نکن بچه&amp;zwnj;اکم، بخواب، بخواب. لالالالالالا... شششششش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بیدار شدم. چشم&amp;zwnj;های "چ" داشتند مرا نگاه می&amp;zwnj;کردند. نمرده بودم. به طرف پنجره برگشتم. دوباره روز بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://liley.persianblog.ir/post/394</link>
      <comments>http://liley.persianblog.ir/comments/115384/9091304/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-115384.post-9091304</guid>
      <pubDate>Sat, 10 Mar 2012 11:08:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اسب می بافم.</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://liley.persianblog.ir/post/393/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://liley.persianblog.ir/post/393</link>
      <comments>http://liley.persianblog.ir/comments/115384/9011661/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-115384.post-9011661</guid>
      <pubDate>Tue, 28 Feb 2012 07:08:10 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
