قلاب‌بافی هم درمان نیست.

چند درجه به جلو خم شده‌ام. صاف ایستادن ممکن نیست. ماهیت درد گردن و دست‌ام عوض شده است. درد حالا خیس و چسب‌ناک دارد به زور بین بافت‌های کشیده‌شده و خشک‌شده خودش را جا می‌کند. کلافه‌کننده و همیشگی و فریادکش است. طاقت‌ام تمام شده و دل‌ام به حال خودم می‌سوزد. روی قضیه این است که کمی کج، دارم زندگی‌ام را می‌کنم و لب‌خند می‌زنم یا نمی‌زنم، اما زیر قضیه عصبانی‌ام. می‌فهم‌ام که یک مریض سرطانی مجبور است دوره‌ی ‌درمان خودش را توی خانه‌ی پسرش که برحسب اتفاق خانه‌ی من هم هست بگذراند. می‌فهمم که آدم‌هایی که ناگهان به زندگی من وارد شده‌اند، هیچ تصوری از عادات و حساسیت‌های من نداشته باشند. می‌دانم که آدم‌ها جزو حیوانات اجتماعی‌اند و طبیعتن بایستی از معاشرت با یکدیگر لذت ببرند و من که به ازای هر یک‌ساعت معاشرت سه‌ساعت باید تمدداعصاب کنم غیرطبیعی‌ام. می‌فهمم که دغدغه‌های آدم‌ها با یکدیگر فرق دارد و همان‌طور که من توی دل‌ام از گوش‌دادن به شرح‌حال همیشه برچسب‌خورده و نتیجه‌گیری شده‌ی آدم‌های دیگر خسته‌ام، آن‌ها هم از احساسات تند من در مورد مسایلی که به نظر آن‌ها مضحک و لوکس می‌آید، تعجب کنند. می‌فهمم که پسر یک بیمار سرطانی حوصله نداشته باشد که به عشق و ملاحظه و این مزخرفات فکر کند. می‌فهمم وقتی که از یکی-دو ماه پیش شروع کردم به بیان این‌که من دوست ندارم کشوی میزم وارسی شود یا دکور خانه‌ام در نبود من عوض شود یا وسایل شخصی من دست‌به‌دست بگردد یا این‌که من هم نظر و شخصیت و خانواده‌ای دارم که بهشان افتخار می‌کنم و توهین بهشان را نمی‌پذیرم، برای آدم‌هایی که همیشه خودشان را برتر از من می‌دانستند و از گفتن‌اش هیچ ابایی نداشتند و به خاطر خودخوری‌ها و تظاهرهای من فکر می‌کردند که من از معاشرت با آن‌ها بسیار لذت می‌برم، شبیه جسارت بود. می‌فهمم وقتی که بیمار فکر کرد خوب شده، برای چه فقط به گفتن "چطورید با زحمت‌های ما؟" اکتفا کرد و رفت، چون فکر می‌کرد بیان حد و حدود از طرف من، نوعی اهانت به آن‌ها بوده. چون فکر می‌کرد پذیرایی و پرستاری‌های من بایستی انجام می‌شدند و غیر از این انتخاب دیگری نبوده. می‌فهمم که حالا که دوباره مریض شده و همگی دوباره به خانه‌ی من برگشته‌اند، وقت داشته‌اند فکر کنند و به من هم حق بدهند که مثل همه‌ی مردم برای خودم فضایی داشته باشم. می‌فهمم که حالا دارند سعی می‌کنند که گذشته را جبران کنند، البته به روش خودشان. این‌ها را می‌توانم بفهمم. اما این‌ها برای دل‌داری من کافی نیستند. من تنهام. من خسته‌ام. من پیر شده‌ام. من نیاز به کمک دارم. من نیاز دارم مدتی بروم یک‌جایی گم شوم تا این قصه‌ها را فراموش کنم. من می‌خواهم برگردم خانه‌مان. پیش مامان‌ام. مامان‌ام برام کلم‌پلوی شیرازی درست کند. بابام بهم بگوید چه چاق شده‌ام. بابام. من بابام را می‌خواهم. می‌فهمی؟ من بابای خوشگل خودم را می‌خواهم. من از درد نمی‌توانم درست راه بروم. درست بنشینم. درست بخوابم. درست حرف بزنم. چرا؟ چرا باید این‌طور باشد؟

من دل‌ام برای خودم می‌سوزد و از این بابت خجالت نمی‌کشم.

/ 18 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افروز

می‌خواستم بگویم وان آب داغ بگیر. به من خیلی‌ کمک کرد. درد رو تسکین میده. گفتم شاید وان نداشته باشی‌. نمیدونم. در هر حال نوشتم برات

گیسو

الهی من فدای تو بشم. هنوز تو بغلم جا دارم؛ میای؟

ترانه

لیلی جان نمیتونی واقعا یک مدتی بری خونه مامانت؟ کمی از محیط دور بشی؟

ستاره

كاش ميشد براي هم كاري بكنيم لي لي جان. من براي تو، تو براي آن ديگري و ..... اقلا ميتوانم كه بغلت كنم مادر جان:*

باغ تماشا

لیلی عزیر .من همواره با دردهای عضلانی درگیرک .سه جهار تا از مهره هام مشکل داره.تقریبا همه روشهای درمانی توصیه شده را انجام دادم ولی موثر نبود.عمدتا استرس و فشار هم اونو تشدید میکننه .خیلی هم زیاد تشدید میکنه. تا طی دو سال اخیر یوگا میرم .اگه تونستی مربی خوبی گیر بیاره که سبکش سبک کششی باشه و روی بیماری هم اگاه باشه خیلی بهت کمک میکنه در مورد من در حد معجزه جواب داد و 2 سالی ک یوگا میرم .امیدوترم بهتر بشی و البته تا بد مستی شو نکنه ولت نمیکنه .

میچکاکلی

من که به ازای هر یک‌ساعت معاشرت سه‌ساعت باید تمدداعصاب کنم .چرا بعضی ها هیچ آخر شبی را برای مرتب کردن محتویات روزشان اختصاص نمیدهند و مثل روبات به بستر می روند؟چرا بعضی ها نمی فهمند نصف لذت چای به لیوانش است؟ چرا بعضی فکر می کنند آن بعضی های دیگر که سرطان ندارند بالاخره غم و خستگی و بی پولی و بی حوصلگی که دارند؟ چرا وقتی زورشان برسد تو را فرش می کنند و وقتی نرسد عصا و در هر حال به راهشان ادامه می دهند؟ چرا ما زبانمان بجای اینکه تو دهنمان بچرخد توی سرمان است؟ های لی لی!های!

سیرترشی متاهل

خوندن وبلاگت رو از وقتی هنوز گودر و گوگل ریدر پا بر جا بود شروع کردم درست همون وقتایی که چند نفر از دوستان و اقوام فکر کردن اینجا وبلاگ منه چون نویسنده با عروسک بافی و قلاب بافی تسکین پیدا میکنه .... ارامش و روز های خوب برات ارزو میکنم دوست ناشناخته ام

Rayhoney

لیلی عزیز - فرار کن. برای نیم ساعت هم که شده برو جایی که دلت میخواد. برو کتابخونه تو سکوت بشین. برو پارک. برو توی ماشین و تنها باش. فرار کن از این جایی که اینقدر روحت رو خسته کرده.

اردیبهشت

کامنت میچکاکلی بی نظیر بود.

bpkh

این پاییز و بزن بیرون. واسه دل خودت یه کم برو کوه. تنها برو. حالت و میفهمم. در شرایط تقریبا مشابه هستم. از ریدر میخونمت.