خواب خوانی

خانه داغان و قدیمی بود. خانم خانه با شکم بزرگ پر از بچه‌اش، دم در اتاق‌اش ایستاده بود و هی می‌گفت:"ببخشید این‌جا این‌قدر به هم ریخته است ها..." بالکن سراسری. آشپزخانه‌ی دنج و نسبتن جدا. اتاق‌های بزرگ. البته بدون راهرو. خانه باید راهرو داشته باشد که بچه‌ی آدم روی دیوارهاش نقاشی کند و تویش دراز بکشد و پایش را بزند به دیوار و به سقف نگاه کند و برای خودش آواز بخواند. همان وسط خانه ایستاده بودم و فکر می‌کردم بچه‌ام کجا قایم شود؟ فکر کردم برایش میز بخرم. دوتا. با رومیزی‌های بزرگ که دیوار خانه‌اش باشند. برایش توی رومیزی‌ها پنجره باز کنم. بعد چهار دست و پا بروم خانه‌اش، مهمانی.

هعی.

شب تا صبح از حجم رویا، توی رخت‌خواب غلت زدم. تلویزیون را روشن کردم و بهش خیره شدم. خاموش‌اش کردم. بالای سر چ رفتم. و بالای سر مادرش. هر دو آرام نفس می‌کشیدند. مادرش عقیده دارد که چ از همه‌ی بچه‌هاش بیش‌تر به خودش شبیه است. بابای چ هم همین عقیده را در مورد خودش و چ دارد. من اصولن عقیده‌ای ندارم و با بداخمی یا خوش‌حالی- بسته به حال‌ام- سر تکان می‌دهم. پرده‌های گل‌گلی آشپزخانه را باید باز می‌کردم و می‌شستم. چرب شده بودند. پرده‌های حریر آبی منتظر پشت پنجره‌اند و بوی غذا و صدای کوچه. ماهی‌ها نصف‌شب هم مرا صدا می‌زدند. دیگر تا قیامت هم آدم ببینند، یاد غذا می‌افتند. برای‌شان غذا ریختم. لابلای غذاخوردن‌ها هم‌دیگر را می‌بوسیدند. کاری از من برنمی‌آمد. کنار آکواریوم و قوطی غذای ماهی به دست، خانه‌ی داغان را هزاربار رنگ زدم و برای پنجره‌هاش پرده دوختم. ماهی‌ها دیگر سیر بودند و ایستاده بودند و دماغ‌شان را از پشت شیشه به شکم من چسبانده بودند و بر و برنگاه می‌کردند. صدای پرنده‌ای می‌آمد که اطراف پنجره‌ی اتاق‌خواب خانه دارد و شب‌ها توی خواب حرف می‌زند تا خود صبح. نمی‌دانم کجاست که بروم زیر سرش را جابه‌جا کنم و دست بکشم بهش و بگویم ش‌ش‌ش‌ش. پرنده خوب است. بچه خوب است. حیوان خوب است. خانه خوب است. دلم دارد برای یک معصومیت حیوانکی، که به سینه‌ام فشار بدهم، می‌ترکد. من از قلب‌ام می‌میرم. این خط، آن نشان.

از چشم پنجره‌ی خانه، کسی توی کوچه‌ی تاریک نبود. مردم خواب بودند و ماشین‌ها به صف، توی فکر، غصه می‌خوردند و کسی به سرشان دست نمی‌کشید.

پنجره‌ی خانه را بستم.

داشت صبح می‌شد.

می‌ترسم. از آرزوکردن می‌ترسم. از برآورده‌نشدن آرزو می‌ترسم.

 

/ 8 نظر / 37 بازدید
آذین

آخ..کاش که همه ش بشه.

نرگس

لی لی دوست داشتنی من چقدر دوستت دارم. دلم دارد برای یک معصومیت کودکانه‌ی حیوانکی، که به سینه‌ام فشار بدهم، می‌ترکد. چقدر این جمله ات را دوست دارم. چقدر مثل تو ام. دل منم دارد می ترکد.

اعظم

چه لطیف! :*

میس راوی

نشسته‌ام پشت چرخ خیاطی‌ام از همان قدیمی‌ها که باید دسته‌اش را هی بچرخانی، نوار پرده‌ها را می‌دوزم به پرده‌هام، پرده‌هام طیف دارند، از آبی به بنفش می‌رسند و گل‌های زنبق شبیه حاشیه‌ی کمرنگی به دامنشان جوانه می‌زند. پرنده‌ها لالایی شبانه‌‌شان را بر سرم سنجاق می‌کنند من چقدر خوشبختم که کوک می‌زنم زمین و آسمان را بر هم، چه خوشبختم که توی همه‌ی قصه‌های کودکانه خانه دارم، خانه‌ام کنار باغ سیب است، شوهرم تا ظهر توی مزرعه زحمت می‌کشد، شوهرم شخم می‌زند و شعر می‌خواند، شوهرم شاعر مزرعه‌داری‌ست که وقتی برایش دست تکان می‌دهم، لبخند می‌زند، من تا ظهر گهواره‌ی خالی را تاب می‌دهم، خیال‌هام بزرگ می‌شوند، شیر می‌خورند، سرشانه‌ام همیشه سفید است، من آنقدری خوشبختم که خودم را برای همه‌ی خالی‌هام به باد می‌سپارم.

اردیبهشت

براورده می شود می دانم.باور کن.نشان به نشان چنین روز و ساعتی.

ترانه

[بغل] منهم عاشق حیوان و خانه و گیاهم و همه چیزهای بی آزار معوصم دیگه

طوبی

یکی اینجاست که یک بچه ای توی شکم دارد که دلش نمیخواست داشته باشدش. لااقل الان نه. خیلی زود است و خیلی ناگهانی. و تو هم آنجایی که دلت میخواست یک معصومیت کودکانه‌ی حیوانکی را که به سینه‌ات فشار بدهی. هعی روزگار غریب!

میچکاکلی

سه بار این یادداشت را خواندم. دو بار دیروز. یک بار امروز. چقدر خواندنت لذتبخش است!