چشم بی خواب. خواب بی رنگ.

بچه‌م نمی‌خوابد. مدت‌هاست. شب‌ها توی خودم غلت می‌زنم. خواب‌هام پاره‌پاره‌اند. زندگی با همه‌ی تلخی‌اش، افتاده است توی خواب‌هام. توی خواب‌هام آشپزخانه را مرتب می‌کنم، تلویزیون تماشا می‌کنم، با آدم‌ها تعارف می‌کنم، آلبالو می‌خورم. مشاورم می‌گوید که حتمن نرفته‌ام که او برایم دل بسوزاند و بگوید آخ بمیرد برایم. بیدار می‌شوم. این‌همه توی خواب زندگی کردم، تازه شد نیم‌ساعت. کو تا صبح؟ پتو را اگر رویم باشد کنار می‌زنم و اگر رویم نباشد، به دور خودم می‌پیچم. دوباره چشم‌هام را به هم فشار می‌دهم. بالشم مرا دوست ندارد. فکر می‌کنم چرا مهتاب خودکشی کرده است و می‌دانم که خودکشی نکرده و زنده است. برای خودم دلیل  ‌می‌آورم. مهتاب نشسته و دلایل مرا گوش می‌دهد. همان‌قدر شق‌ورق هستم که توی زندگی واقعی‌ام هستم. همان‌طوری که مردم قبل از آن‌که بخواهند با من دو کلمه حرف بزنند، با دکمه‌ی یقه‌شان ور می‌روند و فکر می‌کنند. بیست دقیقه خوابیدم. یادم باشد به مهتاب تلفن کنم. بچه را تکان می‌دهم و می‌زنم پشتش. آرام آرام. یک لالایی بلدم که اولش تندتند می‌گویند للللللل و این لللللل به لای‌لای ختم می‌شود. همین را هزاربار می‌خوانم، بقیه‌اش را بلد نیستم. به زبان اجدادم است که جور دیگری حرف می‌زدند و جور دیگری راه می‌رفتند و جور دیگری زنده بودند. زندگی را خودشان برداشتند و خاطره‌ی مرگ‌شان به من ارث رسید. ولم نمی‌کنند. هی روی پیشانی‌ام دارند کوچ می‌کنند. چشم‌هام را به هم فشار می‌دهم و می‌افتم توی یک آواز دیگرشان که دسته‌جمعی می‌خوانند. از این هم فقط یک مصراعش را بلدم:"آق‌لاما باجوم، آق‌لاما..." گریه نکن خواهرم، گریه نکن. برای عروس می‌خوانند. عروسی نیست که، سینه‌ام ترکید، قلب تکه‌تکه افتاده زیر پای دختری که روی اسب گریه می‌کند و می‌رود خانه‌ی بخت و هزار منگوله‌ی رنگی بهش آویزان کرده‌اند. عجب بساطی داریم بابا، چه‌کار کنم؟ چرا نمی‌توانم شب‌ها بخوابم؟ کاش بستنی داشتم، می‌دادم بچه‌ام بخورد، سایه‌های ترس‌ناک روی پرده‌ی اتاق را فراموش کند، بخوابد. مشاورم می‌گوید این رفتار من اعتیاد است. دلم نمی‌خواهد این‌را بگوید، دلم می‌خواهد بگوید آخ بمیرد برایم.

/ 15 نظر / 58 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حس}

مهمترین چیزی که توی نوشته هات دوست دارم توجه دقیقت به جزئیات کوچیکیه که واقعا مهمن اما معمولا آدما متوجه اونا نمیشن، (نمی دونم چرا، ولی خواستم بگم "آدمای دروغگو" متوجه اونا نمیشن، همینجوری، به هرحال) و بعد که آدم رو بردی تو دل اون جزئیات جالب، نگاه رو عوض میکنی انگار یه پرده دیگه از یه تئاتره و با اون جزئیات ریز انگار یه واقعیت کلی تر رو ثابت میکنی، گرچه تحلیل من شاید زیادی منطقی بود اما نوشته های تو اینطور نیست دوست دارم نوشتنت رو، اگه همینطور باشه

مریم

بچه جان بگیر بخواب اینقدر مامانت رو اذیت نکن .. عزیز دلم ول کن اجدادت رو آقای چ عزیز و بچسب و بخواب... [نگران]

اردی بهشت

سلام [گل] دوست عزیز من داشتم این مطلب را می خواندم بی اختیار به یاد شما افتادم....... http://thewitch150.blogfa.com/cat-125.aspx

دیوانه

رامک: تو فیلم این track واسه وقتی هست که دختره پچشو میکشه ها!!! زیبایش که واقعا زیباست اما فک کنم خیلی ربطی نداشته باشه

رامک

دیوانه: من کاری به فیلمش ندارم. راستش فیلمش را هم ندیدم. فقط حال و هوای نوشتۀ لی لی من را یاد این انداخت. بدون توضیحی لینکش را گذاشتم. همین

maryam

خیلی خوب بود .....

آزی

سلام.من بعد از مدتها اینجا اومدم.پس آرشیوتون کو؟من کلی عقبم....

سلام کارت جالب بود اینو نمیگم که توهم بیای تو وبم واقعا" جالب بود اصولا" واسه کسی کامنت نمیزارم تو زندگیم از کسی تعریف نکردم البته به جز یه نفر بازم اگه اجازه بدی بهت سر میزنم.....فعلا"

MILICK

راستی میلیک هستم KHABEBIRANG .BELOGFA.COM