قرقاول نه، مرغ.

خواب دیدم بابا قرقاول خریده است. رنگ وحشی و رک پرها. فوویسم. خواهرم می‌گوید این‌ها قرقاول‌های ایرانی نیستند. دم ندارند. دم قرقاول بلند است. خیلی بلند. این قرقاول‌ها مثل مرغ‌اند. دم‌شان چرا این همه کوتاه است؟ بعد خبردادند مامان مرده است. ما به هم نگاه کردیم. نشستیم و لیست نوشتیم. هی فکر کردیم. هی مات بودیم. هی توی لیست‌مان نوشتیم قرقاول. قرقاول‌ها یک گوشه ایستاده بودند، غم‌گین، منتظر. دم نداشتند، مثل مرغ. هی با یک‌چشم نگاه‌مان می‌کردند، بعد باورشان نمی‌شد، سر برمی‌گرداندند و با آن یکی چشم نگاه‌مان می‌کردند، آب دهان‌شان را با صدا قورت می‌دادند. چشم‌شان گرد بود، با دایره‌های فراوان رنگارنگ تو در در تو. فکر می‌کردم سخت است که هر چشم یک طرف دنیا را ببیند. قاطی نمی‌کنند؟ روی کاغذ لیستم خط می‌کشیدم، به هم پیوسته، عجیب، مثل نقاشی‌های پل‌کلی. خواهرم به کاغذ نگاه می‌کرد. من به کاغذ نگاه می‌کردم. مامان نبود. باورمان نمی‌شد. لیست می‌نوشتیم.

حالا صبح است. ترافیک قدم به قدم نیایش. من و مردم شهر. به سر کار می‌رویم. به همسایه‌ها نگاه می‌کنم. مردی با شال گردن قهوه‌ای، قوز کرده روی فرمان، با شیشه‌های بخارگرفته‌ی ماشین. زنی با موهای سشوار کشیده‌ی بور، لب‌های قرمز تیره، روسری خاکستری و اخم عمیق. ساختمان‌های سیمانی، سنگی. هی قهوه‌ای. هی خاکستری کم‌رنگ. هی خاکستری پررنگ. می گویم چرا رنگ نداریم؟ اگر این ساختمان‌ها رنگ‌های رنگین‌کمان را داشتند، می‌دانی شهر چه می‌شد؟ می گوید در این باران اسید و هوای آلوده؟ همین سنگ هم به زور ایستاده است. به پل سعادت‌آباد می رسیم، سلانه‌سلانه، با بوق و خمیازه. تا دیروز پوستر یک مردجوان شش‌تیغه درکنار یک زن جوان با چادرنماز آن بالا، روی پل بود. تبلیغ بود گویا. زن و مرد جوان به بالایی خیره بودند که ما نمی‌دیدیم چیست. بلاهت. حال خوشی داشتند. لبخند زده بودند. دوست داشتم یک‌بار توی ترافیک بروم روی سقف ماشین بایستم و به طرف‌شان داد بکشم:"ها؟ چته خب؟ خنده داره پدرسگ؟" مدت تبلیغ تمام شده است. اصلن داشت چه چیزی را تبلیغ می‌کرد؟ پوستر نیست. جایش صفحه‌ای خاکستری است. ما در زیر صفحه‌ی خاکستری، همگی داریم به سرکار می‌رویم. رنگی نداریم. مثل هم هستیم. یکنواختیم. هاشور خورده، سردیم. از اول صبح خسته ایم. نفس می‌کشیم. و نمی‌کشیم.

 

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید