بر ده ویران چه نازی.

روزهای جدید روزهای خواب‌اند. روزهای کارنکردن. روزهای بدون فکر. سرگیجه. حرف نزدن. گله نکردن. ای‌بابا ول‌اش کن گفتن. ندیدن. فراموشی.

کارتن‌های خالی دم در‌اند. کارتن‌های پر و صدبار به هم ریخته، بچه‌ی ناخواسته‌ی اتاق‌هام‌اند. بن‌سای نارون مرده. پیچک روی زمین به خود پیچیده. ماهی‌ها مرا دوباره به یاد آوردند، اما یادشان نیست که دوستم داشتند یا نه. بعد از سال‌ها دویدن، اکنون ساکت‌ام. زندگی‌ام تا این‌جای قصه داستان من نبود. زیر دیگ را خاموش کردم. آمدند، کشیدند، خوردند. دیگ خالی است. من ملاقه به دست‌ام، ایستاده‌ام. از فرط تزکیه، نور از من رد می‌شود و دیده نمی‌شوم. علم را برق انداختم. معصوم تنها در بیابان تیر خورده. از خون‌ریزی مرده. خاک‌اش کرده‌اند. زنجیر عزادارن را به دیوار آویزان کرده‌ام. مدعوین رفته‌اند. زندگی‌ام پر از ظرف‌های یک‌بار مصرف مصرف شده‌ است. سر معصوم جایی خاک است که از تن‌اش خبر ندارد.

مامان گفت:"توی خواب‌ات خون هم بود؟"

-          هوم؟ آره فکر کنم.

-          اگه خون دیدی باطله.

مادربزرگ دختر دوست نداشت. بچه دوست نداشت. سبزه‌رو دوست نداشت. کم‌حرف دوست نداشت. واجد تمامی شرایط بودم. مرا دوست نداشت. هی می‌گفت:"بچه بشین!" نگاهش سرد آبی بود. اخم داشت. برای آن‌که یادم نیاید دوست‌ام ندارد، پشت در بودم. توی اتاق. زیر تخت. لای کتاب‌ها. روی سرم پارچه می‌انداختم. با خرس عروسکی‌ام عروسی می‌کردم. بوس‌اش می‌کردم. وقت خوشی، همیشه مادربزرگ در اتاق را باز ‌کرده بود و بالای سرم ایستاده بود. من عروس زشت ریقوی خجالت‌کشیده‌ی ترسیده‌ای بودم. می‌گفت:"خدا شفات بده." در را محکم می‌بست.

خرس به دست بچه‌های بعدی پاره‌پاره شد. من از زیر تخت، به پشت میز رسیدم. از تمام دارایی دنیا، مادربزرگ به من ارث رسید. همیشه پشت تمام درها منتظر است تا مچ مرا بگیرد. خدا هم شفا نداد. صبح‌ها به پنجره‌های رو به اتوبان دل‌داری می‌دهم و عصرها از خستگی فکرنکردن می‌خوابم. 

/ 7 نظر / 100 بازدید
شیخ

خدا آنچه را داده پس نمی گیرد. خدا شفا نمی دهد.

گیلدا

آره لی لی جانم..خدا شفا نداد

میچکاکلی

پنج بار تند بگو :چسب چیپس سُس. کمی بخند .برایت خوب است.

ترانه

کاش میتونستم اون دخترک کم حرف و زشت و سبزه رو رو محکم بغل کنم. کاش میشد هر دو با هم یک بار دیگه با خرسهای عروسکیمون عروسی کنیم بدون نگاه آبی و سنگین مادربزرگ...

میس راوی

لی‌لی، کودکی‌های من یه مامان مث تو می‌خواد حالا هرچقدرم با اندوه، برا من که غمی نبود/نیست

پرتابه

سلام عزیز وقتت بخیر... من یکی از اعضای پرتابه هستم. می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن... من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی... منتظرتیم http://Partabeh.Com

زهرا از امام زاده حسن

شما جراح روح خودتان هستید. زخم ها را خوب نیشتر می زنید. خوب. خون می پاشد اما گاهی بر دل ما هم.