لابد.

ظهر، با خواندن نمادین "لب کارون" در زیر لب، سیرها و پیازها و زردچوبه و فلفل و نمک را کوبیدم. بدم نیامد خودم را زن لاغر سیاه‌سوخته‌ای تصور کنم که روی پره‌ی بینی‌ام نگین دارم و چانه‌ام را خال‌کوبی کرده‌ام. تخصص خوب‌ام در خیال‌بافی، مرا از زندگی اکشن‌ام جدا می‌کند. ماهی‌ها توی روغن سرخ شدند: " ... تو قایق‌ها، دور از غم‌ها، می‌خونن نغمه‌ی خوش روی کارون..." ماهی را توی سبزی قلیه انداختم و آب تمبر رویش ریختم. خوش نبودم اما زندگی آرام بود. ولم می‌کردند بندری می‌‌رقصیدم. ولم نکردند. ایستاده، خودم را به خواب زده بودم و ترجیح می‌دادم به زور خواب ببینم. خواب‌هام سرخوش و سطحی‌اند و زندگی‌ام از عمق زخم است. گفتم:"بفرمایید!" و از بوی تند قلیه‌ماهی اشک به چشمانم نشسته بود.

مامان چ ذوق کرد:"به‌به..."

شب، دکتر عقیده داشت که سرطان به جاهای دیگری هم نفوذ کرده است. تا از مطب برگردند، دستپاچگی خودم را با تف و دندان به ناخن‌های تا ته جویده‌ شده‌ام چسباندم. خیره بودم. مغزم گیاه بود. وقتی وارد شدند، اولین جمله‌ای را که بعد از یک‌ساعت گیاه‌درمانی مغزم توانستم بسازم، با لب‌خند ارایه دادم:"بیرون سرد بود، نه؟"

مامان چ با اخم لب‌خندکی زد و چیزی گفت که نفهمیدم. رفت توی اتاقش دراز کشید. چ با سر به اتاق مامان‌اش اشاره کرد:"وقتی دکتر بهش گفت که حالا باید پرتودرمانی را شروع کند، عصبانی شد. با دکتر چانه می‌زد که دارد اشتباه می‌کند و این درد جدید، درد سرطان نیست."

کیسه‌ی آب گرم برایش بردم. چشمانش بسته بودند. کیسه را زیر شانه‌اش گذاشتم. روبروی چشم‌های بسته‌اش ایستاده بودم و خودم را توی خواب خودم می‌دیدم که قوزی بودم و ‌شکل هندسی خاصی نداشتم. تردید داشتم به جز صدای نفس کشیدن، صدای دیگری از خودم متصاعد کنم یا نه. نمی‌دانستم رفتن‌ام دلش را می‌شکند، یا ماندنم خفه‌اش می‌کند. دست‌هام هم‌دیگر را بغل کرده بودند و هی به هم می‌گفتند گه نخور. با صدای اردک درونم، من‌من کردم:"داروی خواب‌آور تزریق کردند، نه؟" زاییدم.

-          هوم.

 چشمانش را باز نکرد.

با نوک انگشت پیشانی‌اش را نامحسوس نوازش کردم و از اتاق بیرون رفتم. فکر کردم همه‌مان خوب می‌شویم و این خواب نیست.

صبح که کوروش یغمایی در جواب ممدحیدری گویان می‌گفت:"ای‌وای، ای‌وای..."؛ خندیدم:"دارد شاد می‌خواند ها. اما دل آدم می‌گیرد." و هی آب دهانم را قورت دادم و خودم را همان‌جایی که نشسته بودم، زنده‌زنده خواباندم وقرص‌هام را خوردم و آرایش کردم و موهام را به طرز لرکشی با دقت از مقنعه‌ی مشکی ان‌شکل ان‌پرور بیرون ریختم.

/ 11 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گیلدا

یعنی چی از این راست تر؟که خوشی ها همه سطحی و زودگذر.دردا اما از عمق.ای وای !از همون خیلی غمگین ها..

میلیک (میلاد کاویانی)

جالب بود... گاهی وقت ها آدم با چیز های عجیب آرام میگیرد... کاش همه چیز به این آسونی بود.....

باغ تماشا

سلام لی لی مرسی سر زدی بیشتر بنویس .ی چیزی توی نوشته هات هست که انگار از ته ته دلت میاد.هر روز سر میزنم مرسی

میچکاکلی

نمی خواهی بنویسی؟ خوبی؟

آنا

وای سخته داشتن یه بیمار سرطانی تو خونه سخته خصوصا مادر نمیخوام ناامیدت کنم ولی همسر من هم سرطان داشت باید خودتو واسه هرچیزی آماده کنی

sana

کجایی لی لی جان

یک رهگذر

می خوای در همین رابطه به مطب دکتر روازاده هم بروی، من شنیده ام برای جلوگیری از پیشرفت سرطان از خرچنگ استفاده می کنند، پروتئین خرچنگ قوای ایمنی بدن رو زیاد میکنه..... مطبش جمهوریه.. [گل]

مامان پريا

سلام لي لي جان . تجربه به من ثابت كرده بود كه در وبلاگ هايي كه دوستشان دارم لينك هاي دوست داشتني مي توانم بيابم .. اينبار هم يافتم ..از وبلاگ ميچكا كلي عزيز.. پنج شنبه .. تمام آرشيوت را خواندم .. بر من ببخش با اينكه آرشيوت را برداشته اي ،آنقدر محسور قلمت شدم و صداقت و صفاي زندگي ات ،كه در آدرس بار از همان پست هاي اول كه رمز دار بود تا همين چهارصد و سي و سومي – لابد- آنهايي كه بدون رمز بود را خواندم .. با هات اشك ريختم .. انگشتانم درد گرفت .. لذت دروغ به همكلاسي ها را چشيدم و جاي زخم روي دستت را لمس كردم .. ازت يادگرفتم .. كه با كودكم مهربانتر باشم .. كه مي شود آنقدر بزرگوار بود كه خانه ات حتي نيمه شب به روي مهمان باز باشد .. كه يك قندان نقل داشته باشم تا براي روزهاي شاد ديگران روي سرشان بريزم ... خيلي ماهي لي لي .. دوست داشتني هستي .. كاش باز هم بنويسي .. ميخواهم حالا كه اينجا را پيداكرده ام مشتري هميشگي خانه مهرت باشم .. باز هم مهمان قبول مي كني آيا ؟! كاش بيايي و باز هم از خبر خوش خوب شدن مادر چ نقل بپاشي روي اين خانه .. از سلامت بودنت بنويسي و آرزو هايي كه داشته اي و براورده شده ..[ماچ][بغل]

اردیبهشت

کجایی لی لی؟حالت خوب است؟مادر شوهرت خوب است؟کجایی اینهمه؟

[سوال][ناراحت] چی شده لی لی که نیستی؟ خوبی آیا؟