تراپی

هفته‌ای یک‌بار باید بنشینم توی اتوبوس خلوتی که از کوچه‌های پیچ‌پیچ می‌گذرد. شاید پیرزنی با چادر سیاه توی دهان‌ش و کیسه‌های بزرگ خرید زیر چادرش و جوراب کلفت مشکی کشیده شده روی شلوارش، بخواهد از پله‌های اتوبوس بالا بیاید. و راننده راه افتاده باشد. و ده دست برای پیرزن دراز شود. و پیرزن یکی از دست‌ها را بچسبد و بالا بیاید و خودش را بیندازد روی اولین صندلی. و با لثه‌های خالی بخندد و با صاحبان دست‌ها بگوید که خدا عوض‌شان بدهد. و موهاش سفید حنابسته باشد. و اتوبوس هی به‌زحمت توی خیابان‌های یک‌طرفه بپیچد و من از پشت سیاه عینک به آدم‌ها نگاه کنم و گریه کنم و هی از خودم بپرسم که چه‌ام است.

و پیرزن، می‌دانی؟ پیرزن.

با کیسه‌های بزرگ خرید.

 

/ 2 نظر / 20 بازدید
noorali

وپیرزن کاش مادربزرگ مهربان من می بودتا لحظه ای فقط لحظه ای لبخنداورامی دیدم وگاه گذاشتن سرم به روی زانوهایش را بیادمی آوردم.

همای

چقدر زیبا توصیف کردی این پیرزن را. چقدر دقیق همه چیز در ذهن آدم تداعی می شود