تویی آن بی‌دهانی کو سخن گفت

  • لاک ناخنم را با دندان از روی ناخنم تراشیده‌ام. وقتش را یادم نیست. عادت جدید است. وقتی توی دوربین موبایل با دورها حرف می‌زدم، تصویر کوچک خودم را آن گوشه می‌دیدم که اداهای زن‌های اساطیری را دارد و اخم می‌کند. از خودم زشت‌تر و دم‌دستی‌تر بودم و هیچ نکته‌ای برای کشف کردن وجود نداشت.
  • عکس پرسنلی‌ای که با مقنعه برای شناسنامه گرفته‌ام، صاف صاف است. عکاس برای آن‌که مرا زیبا کند، تمام سایه‌هام را حذف کرده است. یک تکه رنگ صورتی هستم با دو نقطه‌ی سیاه به‌جای چشم و دو خط تابه‌تا به جای ابروهام و سایه‌ای کم‌رنگ به جای بینی و دهانی هم ندارم. شبیه صورت عروسک‌های بافتنی‌ام که روی در یخ‌چال چسبانده‌ام و کسی از آن‌ها خاطره‌ی خاصی ندارد. من و عکاس و یخ‍‌‌چال و شناسنامه و عروسک، همه راضی‌ایم و همه به هم لب‌خند می‌زنیم.
  • صدای بوق کش‌دار از هر دوجدار پنجره‌ی پشت سرم می‌گذرد. از خیابان همین را بلدم.
  • منشی‌ای که یک ماه است به شرکت‌مان آمده، صبح‌ها برایم پچ و پچ از خانواده‌اش می‌گوید و گریه می‌کند. عصرها به هم‌کاران می‌گوید که لی‌لی انسان موذی و غیرقابل‌اعتمادی است که هرلحظه می‌تواند زندگی دیگران را بر باد دهد. من شبیه دیوار اتاقم هستم و از این بابت به خود می‌بالم.
  • دروغ گفته بودم. قبل از این وبلاگ وبلاگ‌های دیگر هم داشتم که حالا فقط آدرس یکیش را یادم هست. دی‌روز بهش سر زدم. روزهای آخر زندگیش، تا مرا و دیگران را راحت کند، به هذیان افتاده بود. راستش می‌دانم که مرده زدن ندارد، اما برایش نوشتم:"وبلاگ توپی داری. به وبلاگ من هم سر بزن و مرا با اسم سمندون خسته‌ی آلونک‌های دور بلینک و به من هم بگو تا تو را بلینکم."آخ هم نگفت. تلخ بودم و می‌توانستم بدون آن‌که از بعدش بترسم، بهش فحش بدهم.
  • چشم‌ها برای این متوجه‌اند که خوراک سیلی‌زدن دست‌ها را فراهم کنند؟
  • شب‌ها گوسفندانم از بع‌بع‌های بی‌خوابی زخمی می‌شوند. جداندرجد چوپان بودم. اجدادم وقت‌هایی که من پیر می‌شدم، مرا به کوچ خود راه نمی‌دادند. با آب و غذا می‌گذاشتندم توی غار و فکر می‌کردند وقتی برگردند، باید مرا خاک کنند. اجدادم در تمامی این سفرها، هرگز از کوچ برنگشتند. من زنده‌ام. یکی این را بهشان خبر بدهد. دیروز یکی‌شان قاطی بقیه‌ی کارگرهای ساعتی، سر کوچه‌ی هفتم پونک ایستاده بود و سرش را توی یقه پنهان کرده بود که دم بکشد. کسی خریدارش نبود. دست تکان دادم. مرا نشناخت. غارنشینی صورت مرا عوض کرده است. یک تکه رنگ صورتی‌ام، با دونقطه‌ی سیاه به جای چشم. رد شدم. رد شد. از هم گم شدیم.
/ 12 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Shady

:*

اردیبهشت

مثل نقاشی با تکنیک آبرنگ بود نوشته ات.یک جور خاصی لطافت داشت.

میچکاکلی

تلخی هایت را شیرین می نویسی لی لی بوکوفسکی عزیز. عکس های پرسنلی همیشه برایم مثل عکس از مردگان بوده اند.

خوابگیر

سرش را توی یقه پنهان کرده بود که دم بکشد تصویرهای فوق العاده ای داری و خوب مینویسی تکه تکه از نوشته لذت بردم

خوشحالم که هستی و خوبی لی لی.[ماچ] بند آخر هم عالی!

زئوس

مقداری توجه به تابلوهای هشدار دهنده کافی است که قربانی شوی، قربانی جبر تبعیت، تاخیر در پیمایش، تسلیم در اختیار،اطاعت و دیگر تمام. تابلوی ایست بازرسی در شهر بی قانون، شهر ماکتی انسان نماها، دیزنی لند، مدینه فاضله اینجا همان جا است، همان جایی که تو باید باشی..! آپ شد کورسو های تفکر

مریم

چه خوبه که مینویسی .تلخی هاش نوازشگره[بغل]

زن مش ماشا.. بی درد

دلم میخواهد هی زود زود بیایی بنویسی.دلم میخواهد بدانم چطور میتوانم به آرشیوت سرک بکشم و همه اش را هولکی بخوانم از ترس اینکه نکند از دستم بپرد.