بی‌میهمان

هر کدام از دست‌هام مبدا تاریخ متفاوتی دارد. دست راست‌ام زودتر متولد شد، اما زمان بر دست  چپ‌ام سخت‌تر گذشت. پیر است. درد دارد. دردش صبح‌ها مرا کشته از خواب بیدار می‌کند. دست‌راستم بهش کمک می‌کند. من بی‌طرف‌ام و خودم را به نفهمی می‌زنم. تکیه می‌کنم به پشتی مبل که هر روز کهنه‌تر می‌شود. خانه‌ی روبرویی‌مان با بازوهای لخت و ورزیده‌ی کارگرهای نوجوان لاغر دارد ویران می‌شود. آجرهاش خاک می‌شوند و می‌نشینند روی صورت و مژه‌ها و ابروان و کتاب‌ها و پیش‌خوان. عادت داشتم از پنجره به خانه‌ی روبرویی نگاه کنم که شبیه امام‌زاده‌ها بود و هیچ‌وقت هیچ اتفاقی در آن رخ نمی‌داد و این دل‌خوشی من بود. حالا خانه‌ی روبرویی دارد به اول تکامل خودش برمی‌گردد و پرده‌های پنجره‌های ما کشیده است. دل خانه‌مان به من خوش است. من مادر ماهی‌ها و گل‌های خانه هستم. وقتی به خانه برمی‌گردم، سعی می‌کنم توی چشم‌های‌شان نگاه نکنم. چه کاری ازم برمی‌آید؟ اولین باری که یک لانه‌ی مورچه را تا آخرین راهروش خراب کردم که ملکه‌ی تاج به سر قبیله‌ی مورچه‌ها را ببینم، آخرین بارم بود. در همان پنج‌سالگی بی‌پروا، باور کردم که ملکه‌ی مورچه‌ها تاج ندارد. القاب، دروغ‌اند. باید فکر کنم. باید عمیقن از اول فکر کنم و دوباره روی خودم و خانه‌ام و گل‌ها و ماهی‌ها اسم بگذارم. امروز مهمان نداریم و غریبی‌مان نمی‌شود و می‌شود فکر کرد. اگر بگذارم.

/ 5 نظر / 42 بازدید

ok

گیلدا

دوستت دارم لی لی جانم..زیاد

پویا

مثه همیشه.... عالی...

ترانه

چقدر این نوشته ات قشنگ بود، درست مثل خودت.[ماچ] از دستت مواظبت میکنی؟ ورزش ، فیزیوتراپی...ولش نکن به حال خودش.

ترانه

راستی ، من هم توی 5 سالگی به زندگی مورچه ها خیلی علاقمند بودم. براشون یواشگی زیر فرشها شکرمیریختم تا بخورن. اسم هم روشون میگذاشتم. همه مورچه های زرد اسمشون ایرج بود... نمیدونم چرا " ایرج"" ها ها.