واقعی.

این یک نوشته‌ی تیز است. مراقب دست‌تان باشید.

من می‌توانم خوب شما را بخندانم. روبروی دیگران گریه نکرده‌ام که بدانم که توی گریاندن هم همین‌قدر موفق هستم یا نه. وقتی کار می‌کنم، عصبی و بسیار جدی هستم، لابد از بابا یاد گرفته‌ام. وقتی روی چیزی تمرکز دارم و حواس مرا پرت می‌کنند، حتمن عصبانی می‌شوم و حتمن عصبانیت‌ام را ابراز می‌کنم. قلمرو خصوصی‌ای دارم که ته‌ته مرزش به کشوهای کمدم می‌رسد، اما با وجود حقارت ابعادش، روی آن بسیار حساس‌ام. از آدم‌هایی که به احساسات من بخندند، مرا احمق فرض کنند و تظاهر کنند که مرا دوست دارند، دماغ‌شان را توی کارهای مردم فرو کنند، همیشه اخباری از دیگران داشته باشند و اهل خودستایی باشند، بیش‌تر از بقیه‌ی آدم‌هایی که نفرت‌انگیز هستند، بدم می‌آید. قیافه‌ی بسیار خشک و بی‌روحی دارم و اگر نخواهم، شما از آن چیزی استنباط نخواهید کرد. حالم که خوب نباشد، لال می‌شوم و خودم را با نگاه‌کردن به کلمات و حیوانات و گیاهان و بچه‌ها و کامواها و پارچه‌های رنگی و عروسک‌های دست‌سازدرمان می‌کنم. درمان می‌شوم، می‌دانی؟ دوست ندارم نصیحت بشنوم و اطرافیان من عقیده دارند که نرود میخ آهنی در سنگ و آخرش هم همان کاری را می‌کنم که خودم دوست دارم. اصلن ناز و ملوس و مظلوم نیستم، درعوض بسیار سخت و بسیار دقیق و تا حدی وحشی هستم. دلیل غصه‌های من قورت‌دادن همیشگی خشم‌ام است. می‌دانی؟ خشم. این خصوصیت اصلی من است: خشم دارم.

همین. داشتم فکر می‌کردم چرا نمی‌توانم توی وبلاگم بنویسم؟ نمی‌فهمیدم به علت کسانی است که انتظار نداشتم این‌جا را ببینند، یا به خاطر این‌که می‌بینم این‌جا از من یک مجسمه‌ی بسیار گوگولی ساخته، که من حوصله‌ی خراب کردن و دوباره ساختن‌اش را ندارم. خواستم امتحان کنم. بنابراین، خودم را دوباره نوشتم. هم ثواب دارد و به درد کسانی می‌خورد که دنبال خوراک می‌گردند، هم به درد آن‌هایی می‌خورد که فکر می‌کنند من ونوس بوتیچلی هستم، از رود متولد شده، با موهایی پخش و بلند.

پی‌نوشت: راستی، موهام هم کوتاه است!

/ 24 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پگاه

راجع به ما که روز و شب های مدید بی اینکه دیده باشیم تو را ، دنبالت کرده ایم چه فکری کرده ای ما را زیادی احمق فرض کرده بودی...همین جوری می شناختمت با گوگولی هایی ظریف پس چشم هایی غمگین و موهایی کوتاه.

اردیبهشت

اینجور به نظر نرسیده ای در نگاهم هرگز.همین جورهایی که خودت توصیف کرده ای...گاهی فقط یعنی اکثر اوقات غرق می شوی میان پاهایت...و کمتر پرهای رنگارنگت را می بینی همین. نبرید دستم را در ضمن.

اردیبهشت

وقتی حجم قسمت های سخت بیشتر می شود از قسمت های نرم،فقط به این دلیل است که می ترسیم از آسیب پذیر بودن...می ترسیم از له شدن...می ترسیم از خیلی چیزهای دیگر...حریم شخصی که هر روز کوچکتر و تنگ تر و شخصی تر می شود...شخصی تر... بد نیست هیچ.یک ری اکشن طبیعی است...

میلیک

جالب ولی زیاد زیاد اخمو بود.....[لبخند]

ارغوان

باشه ما که حرفی نداریم[لبخند] نوشته هاتو دوست داریم.

جکیل

تا حدی وحشی هستم----منم همینطورم-فقط کاش یکم سختتر بودم-منم همیشه پر خشم هستم -همیشه-چه کار کنم تا به آرامش برسم-چرا یه موجود عصبانی وحشی ته وجودمه؟؟ منم تا قبل ازدواج گریه نمیکردم-ولی الان .... گفتم که کاش یکم سختتر بودم

زوربا

آدم رو یاد جمله معروف یکی از استادام میندازی که میگفت؛ آدم اون چیزی رو نشون میده که نیست. البته من میگم این جمله قابل تعمیم نیست، اما خیلی جاها هم درسته

حالا بیشتر راجبش حرف میزنیم میگم چیزای تیز و از دم دستت دور کنن شما خودتو کنترول کن گیستم که کوتاه کردی بوی قیصر ومیدی میترسم کار دست خودت بدی مارو از خوندن مطالب خوش فرمت محروم کنییی[وحشتناک]

میلیک

در پیاده روی 47 شعری خواندم ملیحه خندید گفتم بالاخره بله یا خیر؟ گفت : خیراست انشاالله! بعد دراتاق 57 شعری خواندند باران گرفت وصیغه جاری شد همان شب شعری خواندیم تخت سرفه کرد ,عرفان سروده شد بعدها در اتاق 62 شعر تازه ای خواندیم تخت عطسه کرد وایثاربه چاپ رسید برای نان به مدرسه رفتم باباشلنگ آب تعارف کرد کلاس به سکسکه افتاد بعد آقای مدیر شعری خواندند ومن 30 سال پیرشدم حالا در اتاق 81 نشسته ام آخرین حکم کارگزینی را می خوانم ملیحه میخندد ایثار به افتخار من تست میزند وعرفان رفته است در پیاده رو شعر بخواند تا من بعدا پدربزرگ شوم! از دوستم حامد

میلیک

ای نگاه تو سر آغاز پریشانی من گرمی بوسه‌ی تو مانده به پیشانی من اشک شوقی که زچشم تو فرو میریزد بهترین هدیه برای دل طوفانی من کاش در قحطی عشقی که فراگیر شده شاد و سرمست بیایی تو به مهمانی من زیور مدرسه های همه‌ی شهر تویی آه ای عشق جگر سوز دبستانی من مرگ من راست بگو حال مرا می فهمی؟ که می آیی به تماشای غزل خوانی من بخدا بی تو ز خود نیز بدم می آید زندگی نیز شده مایه‌ی ویرانی من مانده درخاطرم آن روز که با من گفتی سرنوشت تو گره خورده به پیشانی من حمدالله لطفی